فروردین 1396
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  


به نام خدا من مي‌خواهم كه رسالت رساندن پيام شهيد را بر دوش خود بكشم و در راه رساندن نداي اسلام به گوش جهانيان كوشش نمايم.


 جستجو 


 موضوعات 


 
  اعتکاف خود را فراموش نکن ! ...

چند سالی است که مراسم اعتکاف در جامعه ما رواج پیدا کرده است

و در روزهاي سیزدهم، چهاردهم و پانزدهم ماه رجب،مردم گروه گروه به مساجد

 رفته و معتکف می شوند.راي اعتکاف باید سه روز، روزه بگیري، در مسجد بمانی

و مشغول عبادت باشی.اگر بتوانی در مسجدالحرام و در کنار کعبه به اعتکاف مشغول شوي


که ثواب بسیار زیادي دارد.مّا فکر کن، اگر بخواهی در مسجدالحرام معتکف شوي، باید صبر کنی


ا تا خدا توفیق سفر به مکّه را به تو بدهد.امّا آیا می خواهی کاري را به شما یاد دهم که ثواب اعتکاف


 در مسجدالحرام را داشته باشد؟!البتّه این نکته را بدان، کاري را که می گویم اگر انجام دهی،

ثواب شصت روز اعتکاف در مسجدالحرام را خواهی داشت؟

   پیامبر اسلام فرمودنداست:هر گاه براي برآوردن حاجت مؤمن، گام برمی داري،

بدان که این گام برداشتن نزد خدا بهتر از این که دو ماه در مسجدالحرام اعتکاف بنمایی»1

به  راستی که دین ما چه دین کاملی است؟در کدام مکتب می توانی ارزش کمک کردن


 به مردم را این قدر بالا بیابی!افسوس و صد افسوس که ما چقدر از دین واقعی فاصله گرفته ایم.
 
چند سال قبل، در مراسم اعتکاف چشمم به یکی از پزشکان افتاد ازبیمارستان مرخصی گرفته بود

و به عشق اعتکاف، به مسجد  آمده بوده او گفتم که وظیفه تو در حال حاضر، رسیدگی

 

ب به بیمارانی است که چند ماه است در نوبت می باشند تا با دستان باکفایت 

شما جراحی شوند،امّا یکباره بدون برنامه ریزي قبلی به اینجا آمده اي و همه

جراحی هاي خودرا لغو کرده اي، چه خبراست که می خواهی به خیال خود به خدا برسی!

رو کرده بود، می گفت که من باید به خدا برسم و از غیر او جدا شوم!

« عرفان » امّا چه کنم که پزشک ما به تازگی به آخر تا به کی در جامعه

 ما باید به خاطر فهم غلطِ دین به بیراهه کشیده شوند؟

خدا می داند بیمارانی که در این مدّت سه روز به خاطر مرخصی این پزشک،

عمل جراحیشان عقب افتاده بود، چقدر درد ورنج کشیده بودند!

من نمی گویم که پزشکان جامعه ما، مرخصی نروند، هر انسانی نیاز به استراحت دارد،

سخن من این است که ما عرفان را بدفهمیده ایم!کاش این آقاي پزشک می دانست

 

با کمک به بیماران خود می توانست چندین برابر این اعتکاف در مسجد ، به خدا

نزدیک شود!مگر ما ادّعا نداریم که پیرو اهل بیت(ع) هستیم و آنان سرمشق و الگوي ما هستند؟

آیا موافقید داستانی را از زندگی امام حسن(ع) براي شما نقل کنم:

بسیاري از مردم مدینه خود را براي اعتکاف در مسجد پیامبر آماده می کردند.

البتّه عدّه اي هم از اطراف براي انجام مراسم اعتکاف خود را به مدینه رسانده بودند.

در مسجد پیامبر بودم که دیدم امام حسن(ع) به مسجد آمدند و در گوشه اي از

مسجد اعتکاف خود را شروع کردند.من بسیار خوشحال شدم که امسال می توانم

در این مراسم در کنار امام حسن(ع) باشم و از فیض حضور آن امام همام استفاده کنم.
 
براي همین خود را کنار امام رساندم و خدمت آن حضرت عرض سلام و ادب نمودم

و با کسب اجازه در جوار ایشان معتکف شدم.حال و هواي امام(ع) در موقع دعا و نماز براي

من بسیار دلنشین بودو روح من همواره غرق در عظمتی بود که در کنار ایشان حضور داشتم.

 امام(ع) همواره مشغول دعا و راز و نیاز با خدا بودند و براي تک تک لحظه هاي خود برنامه داشتند.

آن مرد کیست که سراغ امام حسن(ع) را از همه می گیرد؟ او چرا این قدر نگران و مضطرب است؟

او به کنار امام(ع) آمد و گفت: اي پسر رسول خدا! چند ماه قبل پولی را از فردي قرض گرفتم

و به او قول دادم که سر موعدپول را به او برگردانم، امّا چند روز از موعد گذشته است و من

نمی توانم قرضم را ادا کنم براي همین آن فرد تصمیم گرفته است مرا زندان نماید، آیا می شود شما
 
 بیایید با او سخن بگوید تا او به من چند روزي مهلت دهد تا بتوانم آن پول را فراهم نمایم.

امام با شنیدن سخن آن مرد از جا برخاست و به سوي در مسجد حرکت کرد.چون شخص معتکف

جز براي انجام کارهاي ضروري نباید از مسجد خارج شود و این کار هم کار چندان ضروري نبود براي
 
همین خیال کردم که امام(ع) فراموش کرده است که در حال اعتکاف است،

 پس به سوي ایشان رفتم و گفتم: اي پسر رسول خدا! آیا شمافراموش کرده اید که

در حال اعتکاف هستید؟امام(ع) نگاهی به من کرد و فرمودند: نه فراموش نکرده ام، امّا من از

 پدرم شنیدم که از جدّم رسول خدا روایت کرد که هرکس براي رفع مشکل برادر دینی خود

قدم بردارد مثل این اس تکه خدا را نُه، هزار سال عبادت کرده باشد، آن هم عبادتی که

شب ها تا به صبح در حال نماز و روزها روزه دار باشد.2
  بعد امام(ع) با سرعت از مسجد پیامبر خارج شد تا مشکل آن بنده خدا را برطرف کند.

من در مسجد ماندم و فکر کردم که در این اعتکاف سه روز، روزه می گیرم و نماز می خوانم

امّا اگر یک حاجت برادر مؤمن را ادا می کردم به اندازه هزار سال عبادت نزد خدا ثواب داشتم.

بایک حساب سرانگشتی به این نتیجه رسیدم که اگر مشکلی از برادر مؤمن خود

برطرف می کردم به فرموده رسول خدا ثوابمن 118 هزار برابر بیشتر از سه روز اعتکاف بود.

 

1 : هفت شهر عشق: نگاهی نو به حماسه عاشورا (این کتاب در چاپ اول در هفت کتاب چاپ شد، در چاپ دوم به بعد
در یک جلد چاپ شد).

 

 

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت

[دوشنبه 1396-01-21] [ 07:39:00 ب.ظ ]  



  شهید ابراهیم هادی ...

 

*طوری زندگی و رفاقت کن که احترامت را داشته باشند. بی دلیل از کسی چیزی نخواه، عزت نفس داشته باش.

 

*این دعواها و مشکلات خانوادگی را ببین. بیشتر به خاطر اینه که کسی گذشت نداره. بابا دنیا ارزش این همه اهمیت دادن نداره. آدم اگر بتونه توی این دنیا برای خدا کاری کنه ارزش داره.

 

*توی زندگی اگر برخی مسائل پیش آمد که برایت تلخ بود، توی خودت بریز و اجازه نده که این مسائل، باعث کدورت و دلگیری شود. از خدا بخواه، خدا به بهترین حالت، مشکلات را برطرف می کند.

 

کتاب سلام بر ابراهیم2

 

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت

 [ 07:22:00 ب.ظ ]  



  شهید حسینعلی عالی ...

  

 

 حسینعلی عالی در ماه محرم سال ۱۳۴۶ هجری شمسی در روستای «جهانگیر» شهرستان«زابل» متولد شد.         

تحصیلات ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان را نیز در این شهرستان گذراند. با اوج‌گیری انقلاب، به همراه پدر و مادر و دیگر وابستگان در مبارزات علیه حکومت استبدادی شاه شرکت فعال داشت. عشق و علاقه عجیبی به امام و انقلاب داشت و همین موجب شد پس از پیروزی انقلاب اسلامی برای حراست از انقلاب و دستاوردهای آن به عضویت بسیج در بیاید. او عاشق امام بود و همه را

به اطاعت از ایشان سفارش می‌کرد.با تهاجم نظامی عراق علیه ایران و آغاز جنگ تحمیلی، در حالی که یک دانش‌آموز 14 ساله بود و جثه کوچکی داشت به جبهه رفت.حسین‌علی در کنار تحصیل،به ورزش کشتی نیز علاقه داشت و در هر دو زمینه موفق بود. او خیلی زود رسالت و توانایی خود را در جبهه شناخت و در واحد «اطلاعات-عملیات» لشکر «41 ثارالله» استان کرمان فعال شد و در عملیات‌هایی همچون «والفجر8»، «کربلای1» و «کربلای5» حضور یافت.

.

 

شهید عالی نفر اول نشسته از راست

 

مدیریت، مسئولیت‌پذیری، ولایت‌مداری،اطاعت و فرمانبرداری، احترام و روحیه مشورت از خصوصیات بارز او بود و همین ویژگی‌ها موجب شد تا در19 سالگی در عملیات «کربلا5» از سوی حاج قاسم سلیمانی مسئول محور عملیات لشکر ۴۱ ثارالله به او سپرده شود. قدرت فرماندهی خوبی داشت. ادب و رفتاش باعث جذب رزمندگان به او شده بود. در انجام فرایض و عمل به مستحبات و قرائت قرآن و دعا کوشا بود

 

تا اینکه در شب نوزدهم دی‌ماه 1365 در حالی که رزمندگان در منطقه «شلمچه» در حال عبور از زمینی پر از آب بودند،به موانعی همچون میدان مین و 100 متر سیم خاردار فرش شده بر زمین می‌رسند. تخریب چی سیم‌ها را می‌چیند که در همین لحظه دشمن منور هشدار دهنده را شلیک می‌کند. در این درگیری گلوله‌ای به پهلوی حسین‌علی برخورد می‌کند اما او برای اینکه رزمندگان دیگر بتوانند از آن مهلکه نجات یابند و خط دشمن شکسته شود خودش را روی سیم خاردارها می‌اندازد.

 

برادر شهید عالی در خاطراتی روایت می‌کند: عملیات والفجر8 بود،بر اثر بمباران شیمیایی دشمن تعدادی از رزمنده‌ها زیر آوار ماندند، حسین‌علی بدون توجه به گازهای شیمیایی سریع به طرف بچه‌ها رفت، من نیز به دنبالش رفتم، به سختی بسیجی‌ها را بیرون آوردیم. وقتی از محوطه خارج شدیم حالت تهوع و سرگیجه شدید به ما دست داد. تمام صورت برادرم سوخته بود. ما را به بیمارستان «بوعلی» تهران اعزام کردند. مصدومیت حسین از ناحیه چشم بیشتر از دیگر اعضای بدنش بود، اما باز می‌خندید. در حالیکه نگرانش بودم و به استقامت او در برابر آزمایش‌های الهی غبطه می‌خوردم او با دیدن ناراحتی من مرا به صبوری دعوت کرد و گفت:«اینها نعمت‌های الهی هستند، از این نعمت‌ها استفاده کنید، این بالاترین افتخار است،‌ اگر خداوند شهادت را نصیب ما نکرد، همین که جراحتی از جنگ داشته باشیم، بالاترین افتخار برای ما است.

  

حسینعلی از کودکی دوست داشت پزشک شود. یک روز به او گفتم: «جبهه بس است، تو که می‌گفتی می‌خواهی پزشک یا دندانپزشک شوی،‌ پس درست را بخوان، می‌دانی مردم می‌گویند شما برای فرار از درس به جبهه می‌روید». نگاهش را به زمین دوخت و پاسخ داد: «جبهه به ما نیاز دارد، ‌دین و شرف ما در هجوم دشمن قرار گرفته. وقت آن نیست که من فقط درس بخوانم، انشا‌ءالله جنگ که تمام شد، با خیال راحت درس می‌خوانم برای من اصلاً مهم نیست،‌ بگذار هرچه می‌خواهند بگویند، وقتی امام می‌گوید رفتن به جبهه وظیفه است، نباید انسان کلاه شرعی درست کند و به بهانه تحصیل جان خود را حفظ کند.

وقتی حسینعلی در سال 1364 در سال چهارم رشته علوم تجربی ثبت نام کرد، خیلی خوشحال شدم چون فکر کردم دیگر به جبهه نمی‌رود اما دوباره به جبهه رفت. چندماه بعد درست در نیمه فروردین ماه به خانه بازگشت و پس از امتحانات نهایی خرداد و آزمون سراسری دانشگاه آماده نبرد شد. وقتی کارنامه سازمان سنجش به دستم رسید، باورم نمی‌شد، تمام نمرات حسینعلی بدون استثنا رضایت‌بخش بود، او با این کار نشان داد که یک رزمنده می‌تواند در دو جبهه مبارزه کند.

 

شهید مرتضی بشارتی از همرزمان شهید حسین‌علی عالی نیز درباره به یقین رسیدنش در قنوت نماز می‌گوید:«با حسین برای شناسایی رفتیم. وقت نماز شد. اوّل، عالی نماز را با صوتی حزین و دلی شکسته خواند. بعد به نگهبانی ایستاد و من به نماز. من در قنوت از خدا خواستم یقینم را زیاد کند و نمازم را تا به آخر خواندم. پس از نماز دیدم حسین می‌خندد. به من گفت:« می‌خواهی یقینت زیاد بشه؟»با تعجّب گفتم: «بله،اما تو از کجا فهمیدی؟» خندید و گفت: «چه‌قدر؟» گفتم: «زیاد.» ادامه داد: «گوشت رو بذار روی زمین و گوش کن.»

من همان کار را کردم. شنیدم که زمین با من حرف می‌زد و من را نصیحت می‌کرد و می‌گفت: «مرتضی! نترس.عالم عبث نیست و کار شما بیهوده نیست. من و تو هر دو عبد خداییم، اما در دو لباس و دو شکل. سعی کن با رفتار ناپسندت خدا را ناراضی نکنی و…» زمین مدام برایم حرف می‌زد. سپس حسین گفت: «مرتضی! یقینت زیاد شد؟»

یکی از همزمان شهید عالی می‌گوید: شب عملیات «کربلای5»   حاج قاسم سردار سلیمانی با دوربین دید در شب رزمندگان را نگاه می‌کرد و مرتب به حضرت زهرا (س) متوسل می‌شد. بعدها سردار سلیمانی درباره این شب روایت کرده است:« دلهره عجیبی پیدا کردم چون آسمان مهتابی بود و من از شروع کار تا نزدیک دشمن شما را می‌دیدم و مرتب متوسل به به حضرت زهرا (س) می‌شدم که عملیات لو نرود.»

شهید حسین‌علی عالی در یکی از نیایش‌هایش خواسته است: «خداوندا! می‌خواهم که همچون شهدا مردانه به راه آنها قدم بردارم و تا آخرین قطره خون راه آنها را ادامه دهم. می‌خواهم همچون دوستانم به سوسوی آن ستاره ای که نور امید به من بخشیده پر بکشم .»

فرازی از وصیت‌نامه:

خداوندا: می‌خواهم که همچون شهدا مردانه به راه آنها قدم بردارم و تا آخرین قطره خون راه آن‌ها را ادامه دهم. می‌خواهم همچون دوستانم به سوی آن ستاره‌ای که نور امید به من بخشیده پر بکشم. خداوندا: من نه بهشت می‌خواهم نه شهادت، من ولایت می‌خواهم، ولایت مولا علی (علیه‌السلام)، مرا به ولایت مولایم علی (علیه‌السلام) بمیران و آن جناب را در شب اول قبر به فریادرسی من برسان.

 

 

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت

 [ 07:20:00 ب.ظ ]  



  شهید جهاد مغنیه ...

 

 

   

تولد :سال 1991 در “طیربا” لبنان
شهادت :18 ژانویه 2015
نحوه شهادت :ایشان مسئول نیروهای ضربتی حزب الله لبنان بود که در بازدید میدانی از شهرک الامل در قنیطریه سوریه مورد حمله تروریستی اسرائیل قرار گرفت و شهید شد. شهید جهاد عماد مغنیه، چهارمین شهید از خانواده مغنیه می باشد
خاطره ای زبان مادربزرگ شهید:
یازدهم ژانویه، یکشنبه‌ی هفته‌ی قبل، خانواده‌ی شهید عماد مغنیه به یک مهمانی خانوادگی بزرگ دعوت بودند. محل مهمانی در منطقه‌ی الغبیری بود در نزدیکی «روضه الشهیدین»، در منزل پدر همسر شهید مغنیه. همه‌ی بچه‌ها و نوه‌ها به مناسبت ولادت حضرت رسول دور هم جمع بودند. از همه‌‌ی نوه‌ها درخواست شده بود برای این جلسه صحبتی کوتاه آماده کنند و طی چند کلمه بگویند که برای سال جدید میلادی چه برنامه‌ای دارند. همه‌ی نوه‌ها صحبت کردند تا اینکه نوبت رسید به جهاد مغنیه.. جهاد فقط گفت: «طرحم برای سال بعد را هفته‌ی آینده می‌گویم.» همه‌ی نوه‌ها و اعضای خانواده شروع به اعتراض کردند، می گفتند جهاد دارد شرطی که برای همه گذاشته شده را نقض می‌کند. بعضی‌ها می‌گفتند کارش را آماده نکرده است. وسط خنده و اینکه هرکسی به شوخی چیزی می‌گفت، جهاد از حرفش کوتاه نیامد، اصرار داشت که طرحش برای سال آینده را هفته‌ی بعد به همه می‌گوید. درست یک هفته‌ی بعد دوباره خانواده دور هم جمع شدند ولی این بار در بین خیل گسترده کسانی که برای تسلیت آمده بودند. طرح جهاد “شهادت” بود.
ان شاالله شفاعتمون کنن…

:’(

اللهم ارزقنا شهادت

 

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت

 [ 07:12:00 ب.ظ ]